تبليغاتX
خاتون غزل
 پشت این غزل مردی ست از همیشه عاشق تر

سلام...

خوشحالم که به روز شدنم هم زمان شد با چاپ مجموعه غزل((پشت ایت غزل مردی ست از همیشه عاشق تر))از استاد عزیزم سید جعفر عزیزی.....

پس از مجموعه غزل ((چشمان تو شناسنامه ی من است))سید جعفر عزیزی دومین مجموعه ی غزلهایش را با عنوان ((پشت این غزل مردی ست از همیشه عاشق تر))با طرح جلدی ساده اما زیبا به همت انتشارات داستان سرا به علاقه مندان شعرش ارائه کرده است...

54 قطعه غزل محتوای این کتاب 116 صفحه ای را شکل داده اند.

علاوه برنشر(ققنوس02166460099) دوستان میتوانند با واریز٢٢٠٠تومان به شماره حساب 030299516100بانک ملی به نام سیدجعفر عزیزی واطلاع به ایشان از طریق کامنت یا ایمیل کتاب را تهیه فرمایند. )www.sayedjafar.persianblog.ir(

 دوستان کرمانشاهی هم میتوانند از کتابخانه های نیما(فاصله ی میدان کاشانی و ۴راه شیروخورشید)وکتابفروشی سیروان(چهار راه نو بهار)کتاب را تهیه فرمایند..

 

 

در آخر هم غزلی از خودم بخوانید.......

سال هزار و سیصد و هشتاد و چند بود

روزی که چشمهات قرار از دلم ربود

روزی که از بهار و بهار و فقط بهار

چشمانتان ترانه ی پیوند می سرود

حالا تو رفته ای و فقط درد می وزد

روح تمام پنجره ها زخمی و کبود

ای کاش که پرنده شوم پر بگیرم آه

از این جهان شب زده از این همه رکود

بی تو مسیر زندگیم رو به هیچ رفت

گم شد تمام هستی من در غبار و دود

 

شاعر شدم به شوق همان روز اولی

روزی که چشمهات قرار از دلم ربود

|+| نوشته شده توسط سید محسن عزیزی در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388  |
 
سلام....

 ممنونم از دوستانی که دراین مدت به یاد من بودند

غزلی بخوانید.....

 

تنها ترین ستاره ی بختم برای تو

خانم تمام بود و نبودم فدای تو

می خواهم آنچه هست هرآنچه که دارم آه

از ماه و از ستاره بریزم به پای تو

عا شق شدم که شاعر چشمت شوم عزیز

دست خودم که نیست دلم مبتلای تو

 

سرشار شد تمام تنم آن شب سپید

از آفتاب پر هوس بوسه های تو

هی شعله می کشد به تن خسته ام خزان

وقتی جداست دست من از دست های تو

شاید که تو بیا یی و در آبی تنت

شاید پرنده ای بشوم در هوای تو....

بانو بیا که از تو نوشتن سعادتیست

ای مطلع هر آنچه غزل ماجرای تو

|+| نوشته شده توسط سید محسن عزیزی در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388  |
 

*******

غزل نوشته ام امشب برای چشمانت

اگرچه رفته ای اما هوای چشمانت

هنوز در سر من چرخ می زند بانو

دوباره کرده مرا چشمهایتان جادو

هنوز وسوسه ی گفتن از تو را دارم

هنوز آبی چشم تو را هوا دارم

بیا که از تو سرودن مجال می خواهد

و پر زدن به هوایت دو بال می خواهد

شکسته پشت امیدم بیا پناهم شو

دوباره همدم غربت غروب آهم شو

و با بهار نگاهت که از غزل سرشار

مرا رها کن از این شب که روی من آوار...

چقدر خسته ام از شب از این همه تردید

از این جهان پس از تو جهان بی خورشید

برایم از گل و بارن و بوسه و لبخند

بخوان که با تو به خورشید می خورم پیوند

بخوان که لحن نگاهت همیشه رویا یی ست

چقدر وسعت چشم شما تماشایی ست

شروع شو که پس از تو مجال ماندن نیست

و شوق از تو سرودن دوباره با من نیست

تمام می شوم آری در این همیشه زرد

درین همیشه ی بی تو بیا بیا برگرد

 

       ** فروردیـــن 87

|+| نوشته شده توسط سید محسن عزیزی در سه شنبه هشتم بهمن 1387  |
 

سلام........

**********

نبودنت را فراموش کرده ام

آنقدر که نامت را نیز

پاییز را

ضربدر هزار می کنم و

به بهار چشمانت فکر نمی کنم

انگار که هیچ وقت……

نه

بهتر است دیگر ادامه ندهم

********

چای می ریزم و

دلتنگیم را با شب قسمت می کنم

به خودم قول می دهم

هیچ چهارشنبه ای

پنچره ی اتاقم را باز نکنم

هیچ چهار شنبه ای زیر باران نروم

هیچ چهار شنبه ای ……

*********

خاطراتمان را بدست باد می سپارم

و از حافظه ی تقویم

روزهای باهم بودنمان را پاک می کنم

*********

عین

شین

قاف

من اعتراف می کنم

عشق مضحک ترین واژه

و عاشقانه زیستن

دروغیست به وسعت تمام

شب هایی را که

 به صبح وصله می زدیم

تو نیستی و

شعر و سیگار و تنهایی

خلوت شبانه ی مرا پر می کنند

تو نیستی و

تنهایی چه عادت خوبی ست

|+| نوشته شده توسط سید محسن عزیزی در پنجشنبه هفتم شهریور 1387  |
 

ای وسعت دو چشم تو دریای بیکران

 

 

ای آفتاب سر زده از مرز بی نشان

 

 

دنیای من بدون تو بن بست بی کسی ست

 

 

تکرار شوم فصل خزان است در خزان

 

 

هی فکر می کنم به همان روز اولی

 

 

شاعر شدم و چشم شما را چه ناگهان.....

 

 

شاعر اسیر حس غریب دو چشم توست

 

 

شاعر اسیر چشمک ماه و ستارگان

 

 

دلواپسم از اینکه تو شاید نیایی آه

 

 

دلواپسم برای درختان نیمه جان

 

 

 

 

با خود مرا ببر برسانم به آفتاب

 

دست مرا بگیر و برایم غزل بخوان

 

 

|+| نوشته شده توسط سید محسن عزیزی در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
 
 

بعد از غیبتی طولانی مدت......

 

یک شب تو بی دلیل بی رد و بی نشان

 از من جدا شدی یکـــباره ناگــــهان

رفتــی و بعد تو سرشــارم از غروب

رفتی و من شدم تنها در این جهان

حالا بــیا ببین بی تو چگــونه آه

تاریک گشته است تصویر آسمان

دلگیر می شوم بی روی ماه تو

یعنی بیا بمان ای خوب مهربان

نفرت گرفته ام بی تو ز هر چه هست

نفرت ز درد عشق نفرت ز این و آن

هر چار فصل من بعد از تو شد خزان

آه ای بهار سبز دیگر مرا امان  

 

|+| نوشته شده توسط سید محسن عزیزی در شنبه نهم تیر 1386  |
 

 

سلام

 

بعد از چهار ماه غیبت  دوباره آمده ام به امید آنکه.......

 

بعــــد از آن ساعــت جنــــون آمیز

همه جا رنگ و بــــوی غــربت داد

حرمت سبــــز عشق شکـست آری

و بـــرای هـــمیشه رفــــت از یـــاد

 

 

رفتی و بــــعد تـــو گــــل سرخـــــم

در سکـــوتـــی پـــر از غــــریبی آه

ماندم و طـــــرح چشمـــهایــــت را

مـــی کشیدم بـــه صفحــه ای از ماه

 

 

تــــا کـــه شاید دوبـــاره بــــرگردی

و بـــیایـــی بـــــه دیــــدنـــم  آری

بنـــویــــسم کــــــــه دوستـت دارم

بــــنویســــی کــــه دوستـــم داری

 

 

آمــــدی و قـــشنـــگ تـــــر از شعر

بـــــوسه ای را بــــه روی لـــبهایم

شاعــــرانـــــه کـــــشیدی و گـــفتی

آه بیـــــدار شــــو مـــرد تنـــهــــایم

 

 

 

شعری از سید جبار عزیزی

 

می گن اون قدیم قدیما ، اون روزا

سبزترین  طرح خدا

-       عشق

برای اون دلای مردم

صاحب خونه و آقا بود

 

همه جا

آبی و آرامش و عشق

معرفت هم  که از اوندور دورا پیدا بود

 

میگن اون زمون زمونا

چش مردم همه شون

بی سند و قباله بود

تو دل اون مردم

بدون هیچ رئیس و بدون هیچ ریا

مهر خدا پیدا بود

ولی افسوس

تو همین کوچه ی پشت

توی اون روزی روز

یه صلیب و یه طناب دیدم و

یه عشق و غزل

و کسایی که قهقه می زدن

 

و محبتی رو دیدم

که به آویزه ی دار

دست

       و

      پا

می زد و فریاد:

((یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم))

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سید محسن عزیزی در جمعه بیست و نهم دی 1385  |
 
سلام.بعد از بیست و چند روز تاخیر دوباره به اینجا آمده ام.فعلا این رباعی را بخوانید تا بعد

 

من تا که به تنها یی ام عـــــادت کردم

از بود و نـــبود خود شکــایت کـــردم

دیگر ز خــودم بــــدم می آید هیــــهات

زان روز که با تو مـــن رفـــا قت کردم

|+| نوشته شده توسط سید محسن عزیزی در دوشنبه بیستم شهریور 1385  |
 

یه شعر سپید نسبتا تازه

 

 

شب را با خاطره ی چشم های سیاه تو شعر می نویسم

 و خاطرات کودکیمان  را مرور می کنم

تمام آینه های جهان را به آب می اندازم

 و شراب نگاهت را تا ته سر می کشم

تا در سپیده دم جهان

بر مدار خوشبختی پروازی دوباره داشته باشم

آه می خواهم بر گیسوان پر از سکوت تو فریاد ((دوستت دارم سر بدهم))

تا در کنار حجم کوچک و عاشقا نه ی  ستارگان

همسایه ی دختر اردیبهشت شوم

و داستان غربت مرد بارانی را برایش تعریف کنم

تا شاید  به این بهانه شروعی دوباره ......

که مادرم یک سطل آب رویم ریخت

و من تازه فهمیدم که خواب دیده ام وآب از سرم گذ شته است

و  حسرت بی تو بودن باز هم در دلم ماند و

                                                           ماند

                                                                 ماند

|+| نوشته شده توسط سید محسن عزیزی در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385  |
 
                                 این غزل اولین سروده من در وادی شعر است

وقتی که می بارد زچشمان تو خورشید

از شب چه باکی دارم ای معنای امید

بی تو مجال بودن و ماندن دگر نیست

بی تو کسی درد دل من را نفهمید

انگار دنیا رو به  ظلمت پا نهاد آه

وقتی که بوی رفتنت ای یار پیچید

آن روز روز مرگ روز نابودیم بود

روزی که ذره ذره درمن عشق خشکید

وقتی تو رفتی باد پاییزی مرا برد

یعنی زقلبم واژه ی امید را چید

بانو بدون تو پرم از درد وحشت

من مانده ام در ازدحام شک وتردید

اینجا تمام لحظه ها در انتظارند 

برگرد خاتون غزل دیگر ببخشید 

 

|+| نوشته شده توسط سید محسن عزیزی در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385  |
 
 
بالا