*******
غزل نوشته ام امشب برای چشمانت
اگرچه رفته ای اما هوای چشمانت
هنوز در سر من چرخ می زند بانو
دوباره کرده مرا چشمهایتان جادو
هنوز وسوسه ی گفتن از تو را دارم
هنوز آبی چشم تو را هوا دارم
بیا که از تو سرودن مجال می خواهد
و پر زدن به هوایت دو بال می خواهد
شکسته پشت امیدم بیا پناهم شو
دوباره همدم غربت غروب آهم شو
و با بهار نگاهت که از غزل سرشار
مرا رها کن از این شب که روی من آوار...
چقدر خسته ام از شب از این همه تردید
از این جهان پس از تو جهان بی خورشید
برایم از گل و بارن و بوسه و لبخند
بخوان که با تو به خورشید می خورم پیوند
بخوان که لحن نگاهت همیشه رویا یی ست
چقدر وسعت چشم شما تماشایی ست
شروع شو که پس از تو مجال ماندن نیست
و شوق از تو سرودن دوباره با من نیست
تمام می شوم آری در این همیشه زرد
درین همیشه ی بی تو بیا بیا برگرد
** فروردیـــن 87
|
+| نوشته شده توسط
سید محسن عزیزی در سه شنبه هشتم بهمن 1387
|